تبليغاتX
قلب شکسته


قلب شکسته

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم

سرد مهري بين كه هر كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله‌ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم

همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه‌رويان و بيجا سوختم

سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شوربهتي بين كه در آغوش دريا سوختم

شمع و گل هم هر كدام شعله‌اي در آتشند
در ميان پاكبازان من نه تنها سوختم

جان پاك من رهي خورشيد عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم

تو تنها باش و من تنهای تنها
 که دارم وقت تنهایی سخن ها


نگاه عاشقم تا آسمانهاست
مرا تا عرش اعلا نردبان هاست


نماز خلوتم را صد قنوت است
کلام شعر تنهایی سکوت است

 

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389 ساعت 11:23 توسط دلشکسته|

  گفــــــــــتم : بیا نــــــــگارا، اینجا بیا وفا کن

گفــــــــــتی: نمیکنم من ، دردت برو دوا کن

گفتــــــــــم: نگاه مـــستت، دردم هزارکرده

گفتــــی: مرا چه کارسـت رو سوی آشنا کن

گفتــــم: کسی نباشد ، جز تو در  این جهانم

گفتـــــــی: لعب نگویم ، دستم کنون رها کن

گفتــــــــــم:  که درد دارم ، میمیرم از فراقت

گفتـــــــــــــی: که درد بادا، در هر کجا نوا کن

گفتـم: نفســـــم کوتاست ، آخر نشود عمرم

گفتـی: به من چه کارست ، جایت به کربلا کن

گفتــــــــم: سیاه بپوشی ، آئی به تربت من

گفتـــــــی: که این خیالست، رسم وفا بجاکن

گفتـــــــــم: کنون بمردم من خاک تیره خوردم

گفتــــــــــــی: نصیبت این بودحالا برو خدا کن

 

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 20:32 توسط دلشکسته|


Design By : ShabGozar.com